هفت
مرگ
من از مرگ نمیترسم. هرجور حساب میکنم از زندگی بهتره! این که نمیدونی بعدش چی میشه چه اهمیتی داره وقتی بخوای نخوای دیر یا زود میمیری.
وقتی دیگه نیستی ترسی هم نیست. آدمایی که بعد تو هستن اگر خیلی خیلی نزدیک و دوست باشن فوقش چند روز بهت فکر کنن اونم زیاد گفتم شاید چند ساعتم طول نکشه.
من از درد میترسم. از محتاج شدن. نه حوصله دردکشیدن دارم نه وابستگی و احتیاج به آدما! نمیفهمم آدمایی چی میخوان از دنیا و زندگی!!
بنظرم بهترین سن برا رفتن ۲۰ تا ۲۵ ساله نهایت ۳۰ .
دیگه جلوتر خبری نیست. هرچند قبلشم خبری نیست.
معنی زندگی حتی اگر محبت و کمک به دیگران باشه بازم بیمعنیه. اگر رشد و تکامل هم باشه معنی نمیده وقتی به مرگ ختم میشه.
از تحمل آدما خستهم پوستم کنده شده. دلم میخواد یک دل سیر بمیرم. هرچه بادا باد . تنها حسودی که عمق دلمو لمس کرده مرگ آدما بوده. آدمایی که مردن خیلی خوشبختن. هر چی زودتر بهتر.
روز به روز دنیا سخت تر و سیاهتر و غیرقابل تحملتر میشه . انقدر دشواری و تلخی و سیاهی هست که قشنگیاش رنگ باختن.
تو بهترین لحظهها دلم چشمام نگرانن چون هیچی پایدار نیست. بد ماجرا اینه تو بدترین لحظه ها هم نگرانی ادامه داره ...
مرگ بیدرد خیلی جذابه
خیلی منتظرم تموم شه این تکرار روز و شب
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر