شش
دارم سعی میکنم دیتاهای تازه وارد کنم برای خودم.
انگار از یک خواب عمیق بیدار شدم. شایدم هنو بیدار نشدم!
به بودن فکر میکنم و چگونه بودن... بین همهی رفتن ها و ازدست دادنها
غمگینم.جسمم متاثر از افکارم خستهس.
انگار کودکی چهار پنج ساله توم زندگی میکنه در ابعاد لیلیپوتی
تنها راهش به دنیای بیرون دو تا پنجرهس که چشمامه!
بیشتر وقتا نشسته گوشه قلبم و یک شکلهایی روش میکشه
گاهی حوصلهش سر میره میاد بالا بیرونو تماشا کنه
هرچی بیشتر میبینه کمتر میفهمه . نمی دونه چرا آدما با هم نمیسازن!
نمیفهمه چرا آدما بجای اینکه دست همو بگیرن همو میکشن!
زندان!؟ قفس برای انسان؟ کتک؟ خب این چه جور اشرفیه!
اینا قدرت مغزه یا آفت مغز؟ خب بشینید سرجاتون !
با قتل مهرجویی متلاشی شدم... متلاشی.
آخ ازین بشر دو پای جاهل!
میدونی اینکه آدم از دوری عزیزش خوشحال شه ییهو، چه درد بدیه!
میدونی امنیت رو حس نکردن چه رنج تحملی سنگینیه؟
میخوام از دایره امنم خارج بشم
درد میکشیم فراتر از توان
با سیاهی و حسرت و استرس احاطه شدیم
میترسم ...
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر